شادمهر تک ستاره....

Image hosting by TinyPic 

 

كوير نشه دلهاي ما مثله بارون شيم بباريم

دستاي احساسمونو تو دستاي عشق بذاريم            

صداي پاي شب داره تو كوچه پرسه ميزنه              

آفتاب بايد طلوع كنه خورشيد بايد نور بزنه

بايد كه آسمونمون هميشه آبـي بمونه

رو تن سبز لحظه ها خاطره هامون بمونه

اگه هنوز فاصله ها خط سياهـه بين ما

 بايد پل عاطفه شه دست سفيده دله ما

كوير نشه دلهاي ما مثله بارون شيم بباريم 

      دستاي احساسمونو تو دستاي عشق بذاريم...

                                                        

 

 

خوش آمدید...

Image hosting by TinyPic

متن زیر رو در یه مجله خوندم خیلی خوشم اومد ....

گذاشتم روی وبلاگ. شما هم بخونید...

...

ديروز شيطان را ديدم .در حوالي ميدان. بساطش را پهن كرده بود.فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند .هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند . توي بساطش همه چيز بود .غرور ، حرص، دروغ و خيانت و... هركس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد . بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را ، بعضي ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگي يشان را . شيطان مي خنديد و وجودش بوي گند جهنم مي داد .حالم را به هم زد.دلم مي خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم .انگار ذهنم را خواند.موزيانه خنديد و گفت من با كسي كاري ندارم ، فقط بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم . نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم كه از من چيزي بخرد مي بيني كه آدمها خودشان دور من جمع شده اند آنوقت سرش را نزديك تر كرد و گفت اما تو با اينها فرق مي كني .تو زيركي و مومن و ايمان آدم را نجات مي دهد . اينها ساده اند و گرسنه ،به جاي هر چيزي فريب مي خورند .از شيطا ن بدم مي آمد حرفهايش اما شيرين بود .گذاشتم حرف بزند : و او هي گفت و گفت و گفت ساعتها كنار بساطش نشستم تا اينكه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز هاي ديگر بود دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم گفتم بگذار يك با ر هم كه شده كسي هم چيزي از شيطان بدزدد .بگذار يك بار هم او فريب بخورد به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم . توي آن اما جز غرور چيزي نبود جعبه عبادت هم از دستم افتا د و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم فريب ..... دستم را روي قلبم گذاشتم . نبو د فهميدم كه آن را كنا ر بساط شيطان جا گذاشتم . تمام راه را دويدم تمام راه لعنتش كردم تمام را ه خدا خدا كردم . مي خواستم يقه نامردش رو بگيرم و عبادت دروغيش رو بگيرم و توي سرش بكوبم . و قلبم را پس بگيرم .به ميدان رسيدم شيطان اما نبود .آنوقت نشستم و هاي هاي گريه كردم اشكهايم كه تمام شد بلند شدم تا بيدلي ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم و همانجا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم ... به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود . ..